تبليغاتX
همیشه خراشی هست روی صورت احساس


همیشه خراشی هست روی صورت احساس

دل نوشته ها

گذر آنجاست که تو در میابی باید رفت

 

                                        از خود می نویسم و برای عروج

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط مهدیه| |

هراس

 

 من در این شامگه تنهایی

چه هراسی دارم

 اگر آن سوی چراغ

جغدکی نغمه ی نفرین شده ی فردا را

دم به دم بر من ِ شبزده تکرار کند.

چه هراسی دارم

اگر از فردا هم

 قد امروز به من سهم رسد.

من همانجا که فراموش شدم

کوس بدرود خودم، سر دادم

تا فراموش کنند خاطراتم را نیز.

اگر از کل زمین

سهم من خنده ی توست

چه هراسی دارم

اگر از خنده ی تو

 مرگ هم یاد مرا پاک کند

 

 

                                                      از خود می نویسم و برای عروج

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط مهدیه| |

گاه اگر اشک به چشمان خلأگونه ی من دست سردی بکشد

 حجم اندیشه ی توست

 

 

                                                      از خود می نویسم و برای عروج

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط مهدیه| |

مرا ببخش

 

مرا ببخش برای با تو بودن.

 مرا برای تمام گناهانی که انجام داده ام ببخش. برای ارمغان های خونین

 و قتل عام دقایق با تو بودن. مرا به گونه ای ببخش که تمام آونگ های

 زمان از حرکت باز ایستند و تمام شمع های جهان از آب شدن.و همه حتی

 اتم های ریز زمان محو قلب پاک تو شوند. مرا با تمام وجودت ،با دستان

 گرمت و نگاه مهرآلودت ببخش. مرا از زمان های دور افتاده تا حال های

 ننگین ببخش. سرشار از صداقت ، سرشار از شوق رهایی و برای

 بخشش ببخش.

 

 

                                              از خود می نویسم و برای عروج

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط مهدیه| |

پروانه

 

به چه می اندیشی

 

به تلاطم های شبرنگ وجودم

 

یا به اندوه نگاهم

 

یا تبسم های سنگین لبانم

 

من ،،به چه می اندیشم

 

به تو می اندیشم

 

به نگاهت که چه آرام مرا لرزانید

 

و به اندیشه ی سبزت

 

و به گرمای وجودت که به من فرصت پروانه شدن را بخشید

 

با تو من غرق شدم

 

غرق یک لحظه ی آرام و متین

 

غرق پروانه شدن و شکستن تا رسیدن به همین

 

پس به من بنگر و آرامم کن !

 

این صداهای عجیب آخر آرام مرا می بلعند

 

من تو را می خواهم

 

بین این بازترین فرصت تقدیر خودم

 

پس مرا دریابم  تا به پروانه شدن آگاهم !

 

                                                             

                                     ( فقط برای تو می نویسم تا بدانی که می دانم.)

 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط مهدیه| |

من رسیدم به.....!

 

من گریزان شدم از فربه ی تقدیر و قضا

آن زمانی که زمین روی ز من تابانید

بعد از این لحظه ی سرد

من رسیدم...

به کجا...؟

به فراسوی حیات

به تمنای زمین

به سر لحظه ی مرگ

من رسیدم به خودم

به خود گم شده ام

و رسیدم به تمامیت یک لحظه ی سرد

و زمین....

پس بریدم !

در همان لحظه ی اول که زمین دست به دستانم داد

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط مهدیه| |

سلام دوستای عزیز

 

از همتون ممنونم که به وبلاگ من سر زدید

لطفا واسم اسمتونو بنویسید یا اگه وب  یا میل دارید آدرسشو واسم بزارین.

اینطوری میام شخصا ازتون تشکر می کنم.

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط مهدیه| |

امروز باز آغاز می کنم با یاد تو ای همراه همیشگی

 

گاه سکوتم را می شکنم و تو را صدا می کنم.و تو آرام همچون نسیم دست اهوراییت را بر گونه های یخ

زده ام میکشی.خدای من گرچه هر روز برای دوریت اشک می ریزم ،برای فراقی که فرجام بی راهه هایم

است اما هنوز به این میبالم که دوستت دارم.گرچه فاصله های قریب را غریبه ای میان خود و تو میابم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط مهدیه| |

گاهی دلم می خواد تنها بشم و تو تنهاییام به تو فکر کنم.(فقط به تو)

 

به تویی که خیلی ساده وارد زندگیم شدی و حالا تموم لحظه های تنهاییم رو اشغال کردی.

وقتی تنهام و به تو فکر می کنم ....(وقتی به تو فکر می کنم دیگه تنها نیستم،اونوقت دیگه تو 

 پیشمی و تنهاییم رو پر می کنی.)

یه وقتی فکر می کردم که هیچوقت این اتفاق نمی افته و من باید جای خالیتو همیشه احساس کنم اما حالا که اومدی ،حالا که شبها بخاطرت بیدار می مونم و به تو فکر می کنم ،حالا که تموم لحظهام تو شدی نمی دونم چطور ازت دل بکنم.

اون روز که واسه اولین بار تو چشمات نگاه کردم انگار یه چیز جدید دیدم . انگار بین (شما) تنها کسی که حتی چشماش راسته تویی.همیشه بهم راست میگی اما می خوام همه چیزو بگی.

یادمه که بهت گفتم ناراحت نمی شم اگه بگی.اما حالا از نگفتنت،از خلاصه حرف زدنت،از حذفات،از اینا ناراحت میشم.

گفتی بهم نگو که دوستم داری تا همیشه واسه اینکه دوستم داشته باشی تلاش کنم .گفتی از چشمام می خونی . اما حالا اینقدر نگفتم که انگار یادت رفته.وقتی روبه روت می شینم نگاهم نمی کنی. تو... حتی نگاهتم از من دریغ می کنی .گفتی می خوای عوض بشی،گفتی با من بودن عوضت کرده اما چطوری ؟ خواستی واسه خودت عوض بشی یا واسه من!!!!!

همیشه می خواستی یه چیزی بگی اما نمی گفتی.ترس گفتنشو تو صدات می فهمم و وقتی که از گفتنش منصرف می شی می ترسم.

حالا بعد از این مدت یه ترسی تو دلمه و یه حرفی رو زبونم.نمی دونم ترسم از چی و اون حرف سنگینی که قلبمو آزار می ده .احساس می کنم با واژه ها غریبه شدم. می بینی چقدر ساده حرف می زنم !

این حرفای ساده واسه تو. واسه تو تا بفهمی که من حظورتو فقط واسه تنهاییهام نمی خوام. واسه تموم لحظه هام می خوام.گفتم دوستی باشه .گفتی باشه.اما حالا ......

یادمه بهم گفتی من عادت ندارم نخ کلافو از وسط پاره کنم و برم .حالا نخ بینمون نازک شده.مرز دوست داشتنت کمرنگ شده.گرمی دستات قلبمو نمی لرزونه .و لبخندت که از یادم رفته.

می دونم خسته ای .می دونم تنهایی.شاید منم واست .... شاید تنهاییهات با منم پر نشن اما اگه بگی اگه بهم اعتماد کنی .دستات رو می گیرم و ......حالا که ساده امدی ،حالا که می گی دوستم داری،بزار اینو احساس کنم. بزار چشمات نگاهمو لمس کنن.

شاید .... اگه بهم فرست بدی،..... اگه به خودت فرست بدی این لحظه های تکراریم می گذرن.

اونوقت من می مونم و تو . و یه دنیا با هم بودن.............................................  .

S.M

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط مهدیه| |

 

امید داشتم فردا، دستهایمان را به هم برساندو باز بتوانم با نگاه هایم صورت سرشار از عشقت را لمس کنم .

تو کجایی؟کجایی که نمی توانم ببینمت و حس نگاه هایت برایم ممکن نیست.

من تو را می جویم.در میان دره های غم و در میان کوچه های سنجاقک.فراقت برایم سخت است هنگامی که گرمای آغوشت سرمای وجودم را تسکین نمی دهد.

من تو را دوست دارم و تمام تبر ها را آماده ی قطع دستانی کردم که میان ما فاصله می اندازند .

مرا دنبال کردند،دستهایم را قفل زدند و چشمانم را پوشاندند تا از نگاه تو محروم بمانم.

تو را صدا زدم در سیاهچال های غم و در زندان های خواهش، اما تو نیامدی چون نبودی .نگاه هایم در سیاهی خاتمه می یافت در جایی که تو نبودی و نورانیتت را نثار شبهایم نمی کردی.

اما من به دنبالت گشتم.درد فراقت را گم کردم چون در خاطراتم لحظه های با هم بودنمان را یافته بودم. به امید یافتنت نامت را به قاصدک ها آموختم تا تو را صدا زنند هر کجا که هستی ونسیم را روانه ی جاده ها کردم.خود نیز با پای پیاده فاصله های میانمان را طی کردم تا در انتهای جاده ای تاریک تو را یافتم.

به نشانه ی نورانیتت.

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط مهدیه| |

شوق پریدن دارم

بال هایم باز است

چشمانم پر سو

من در آن سوی فضا

روشنی می یابم

و در این سوی زمین نردبانی که مرا

می رساند تا اوج

باد هم می خواهم

تا برایم ابر ها را ببرد

من در این راه دراز

همسفر می طلبم

که من ، این تک بالم

جان پرواز ندارد

من وتو بال همیم

و مدادی که در اوج

طرح تنهاییمان را خط زد

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط مهدیه| |

به تماشا سو گند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

همه چیز همان بود که سهراب می گفت

زندگی جذبه ی دستی است که می چیند

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی پیچیده است

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه ی یک زنجیره نیست

من از او فهمیدم:

زندگی را،عشق را

محبت ، مرگ را

شعر او انگار هر قافیه اش

شرح هر ثانیه ی زندگی است

واژه هایش همه از جنس بلور

من ازاو فهمیدم :

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

عشق را زیرباران باید جست

او همان مرد زمین بود که فهمید

الاق ینجه را می فهمید

سنگ آرایش کوهستان نیست

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

سهراب زندگی می کرد

شعر هم می ساخت

نقاشی هم می کرد

پدرش وقتی مرد

پاسبان ها همه شاعر بودند

مرد بقال ازاو پرسید:

چند من خربزه می خواهی

سهراب به او پاسخ داد:

دل خوش سیری چند؟

زندگی را فهمید

او از آنجا به زمین می نگریست

که من و تو نرسیدیم آنجا

قایقش را که به آب انداختند

دور شد ،دور شد از این خاک غریب

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط مهدیه| |

هنوز واژهها بیزارند

از چه؟

این سوال تو بود.

از زمان.

یک دنیا حرف دارم. برای تو . برای با هم بودنمان.

اما زمان.زمانی که می گذرد.

زمانی که رفتنی است.و زمان رفتن تو.

و واژه هایی که فشرده راه می روند.و باید بروند از فضای ذهنم تا بفهمی که چقدر عاشقم.

عاشق تو.

تا شاید زمان رفتنت را فراموش کنی.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط مهدیه| |

کار از کار گذشت

دستهایم سرد شد

گامهایم ایستاد

فرش زمین تنها شد

باد هم زوزه کشان راهی شد

رفتی از چشمانم

و به اندوه من رفته ز یاد

و به برهان حیات

و به باغ سر پیچ

فصل زردی دادی

همه از مرگ

همه از ترس

همه از لرزه ی ظلمت سرشار

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط مهدیه| |


Design By : Night Skin